|
نشانی من اون قدر شکستم که حس می کنم / هیچ ارتفاعی خطر ناک نیست
| ||
|
این چند وقته به شدت دلم می خواد بنو یسم ولی نمی شه
ا ین روزها گیجم ، همه چی عین خواب ( بخونید سراب) و خیال برام می مونه ، تا حا لا سر دو راهی گیر افتادین من گیر افتادم ....نمی دونم چکار کنم ......فقط از خودش می خوام کمکم کنه ..... خدا یا نکنه اشتباه کنم ......نکنه ...... حتی نمی تونم بهش فکر کنم شب لیله الرغائب رو عا شقانه دوست دارم ...خدا یا یه یمن این شب قشنگ خودت نجاتم بده ...راه رو نشونم بده من از تاریکی می ترسم ..خودت می دونی که ... آهای کی چراغا رو خاموش کرد یهو ؟!!!
خرمگس معرکه این روزها امتحاناتن که حسابی کلا فه ام کردن و..... وهیچی دیگه وزندگی جاریست ...........و لی شقایق ها یق کو؟؟؟؟
پی نوشت: نمی بخشم تمام کسا یی رو که نزاشتن پر سپو لیس نتیجه بگیره
[ پنجشنبه چهارم خرداد 1391 ] [ 14:19 ] [ شایسته ]
فقط ۲۰ روز تا امتحاناتم مونده حالمم داغونه برام دعا کنید بتو نم با خودم کنار بیام
پی نوشت:
سجاده ام را پهن می کنم کنار پنجره اتاقم سا عت ۲ بعد از ظهر است
دلم اشک و می خواهد و درد دل کردن نه نه اصلا دوست ندارم این چند روز با کسی صبحت کنم کاش کسی می فهمید تلفنم دائما زنگ می خورد و من تنها لبخند و مهر تحویل دوستانم می دهم بی هیچ ناراحتی چون کسی قرار نیست در غمم شریک شود غم که نه همان دلتنگی همان نگرانی همان ..... دخترکی جوان و تازه دانشجو در دانشگاه جلوی مرا می گیرد و می گویید نمی دانستم صاحب ان صدا همین علی ضیا خودمان است که سرش همیشه پایین است و در جواب سلام اول یا علی می گوید از من تشکر می کند و می گویید بی کلاس ترین کار دنیا مجری گری است و من تنها به او لبخند می زنم و یا علی می گوییم و تشکر می کنم نمی دانم می خواست مسخره ام کند یا تشکر کند یا شاید با دخترکان هم سنش کل انداخته که حال علی ضیا را در دانشگاه بگیرد من که حالم گرفته است تو حتی بد ترش هم نمی کنی سا عت ۶ بعد از ظهر است سجاده را پهن می کنم کنار همان پنجره و باز دلم گریه می خواهد پدر صدایم می کند علی نمازت را خواندی؟ دروغ می گویم بله بابا جان کاری داری؟ و من می روم ساعت ۷:۴۰ دقیقه سجاده را پهن می کنم کنار پنجره دلم هنوز تنگ است تا می خواهد بغضم بترکد صدای موذن مرا به خود می خواند الله اکبر و نماز ظهر امروز قضا شد و هنوز دلم پر از اشک است وبلاگ هستم :هیجدهم اردیبهشت،۱۳۸۷ [ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 14:5 ] [ شایسته ]
پیش نوشت: اول بگم که من دفعه ی اولی نبود که به پا یتخت می یومدم با این بار ۶ بار بود
وحتی دومین باری هم بود که به نما بشگاه کتاب می یومدم .چرا الگی شا یعه سازی می کنید خو...؟؟
نظریات: ۱. تهران بزرگه ،قشنگه ،امکانات داره ، اما وا سه مردمش خوبه نه برا ما شهر ستانی ها ، ما هیچ وقت نمی تونیم اونجا زند گی کنیم ۲. تهران نظم داره باور کنید خیلی بهتر از جاهای دیگه است ... ۳. تهران مترو های تهران هم خوشکل درست شدن انصافا .....غیر از روز اول روز دوم به دادم رسید و تو ۲۰ دقیقه منو از این ور تهران بردو اون ور تهران و آورد.. ۴.مردم تهران خوب و بد دارن مثل همه جای ایران ... ۵. آقا آب تهران دو برابر اینجا سرده خو....!!!!! من تمام صورتم ترک برداشت بود ۶. بعضی جا های تهران همیشه منو می رنجو نه اون خونه ها و آپار تمان های با قدمت زیاد و زشت و بد تر کیبه که به نظرم با ید یه فکری به حالشون کرد ......من دوست ندارم پا یتخت کشورم زشت و بد تر کیب با شه . ۷. یادم نمی یاد دیگه چی می خواستم بنو یسم ..
برچسبها: تهران, پا یتخت [ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:40 ] [ شایسته ]
واما مترو ....
ما روز اول با کلی خسته گی نما یشگاه رو ترک کردیم رفتیم سمت مترو ، استاد رفیعی ما رو یه گو شه جمع کرد بلیط ها رو بهمون داد: گفت: الان سوار که شدید باید ایستگاه امام خمینی پیاده بشید ، اگر هم به خا طر ازدحام جمعیت نتو نستید پیاده بشید ، با ید وایسید تا دوباره بر گردید همون ایستگاه ، حلا یکی یکی برید ، همه راه افتادیم دیگه داشتم از کت و کول می افتادم ، شانس ما تا رسیدیم قطار حر کت کرد ایستگاه هم شلوغ بود ،بعد از ۵ دقیقه منتظر بودن (اونم به طور افقی ) دیگه پا هام نمی کشیدن بلاخره قطار رسید و سوار شدیم ، چشمتون روز بد نبینه از الان بخش جذاب شروع می شه ، مترو ایستگاه بعد وایساد و یه سیل از جمعیت وارد قطار شد ، جای نفس کشیدن نبود که بار متو قف شد ، خانم جا نیست .....کسی هم پیاده نشد بود که یه ۱۰ نفر دیگه هم امدن چادرم از پشت کشیده شد با این که دستم جون ندا شت ولی تونستم کیسه کتاب ها رو که تو دستم بود رو از بین جمعیت بکشم سمت خودم استگاها رو شماردم ۵تا ایستگاه تا ایستگاه امام خمینی مونده بود خانمی که رو به روم بود گفت بزار کمکت چادرت رو جمع کنم هر کاری کرد نتونست معلوم نبود زیر پای کی جا خوش کرده بود ایستگاه بعدی جمعیت کمتر شد تونستم چادرم رو جمع کنم ، دیگه داشتم از حال می رفتم نمی دونم چطور تحمل کردم یهو اعلام شد ایستگاه بعدی ایستگاه امام خمینی ...صدای شادی و جیغ هممون بلند شد ..... بلاخره رسیدیم منو میترا فقط می کشید که نکنه جا بمونم چشمتون روز بعد نبینه پای یکی از بچه ها بین سکو مترو گیر می کنه و ۳ نفر با هم شیر جه می زنن بیرون مترو نمی دونستم بخندم یا.... خلا صه هر طوری بود هممون از جهنم مترو زدیم بیرون ... حالا استاد رفیعی که می یاد همه در یکحر کت کاملا خودجوش شروع می کنن بدو بیراه گفتن به مترو ... آقای رفیعی هم فقط می خنده و می گه: خوب اینم تجر به ایی بود برا خودش بعد هم همه دنبالش راه می یفتیم ، آدرسی که قرار بود بریم این بود : خیا بان امیر کبیر خیا بان ملت ، مهمانسرای اکبا تان ( آقای رفیع می گفت اشکم درامد تا اینجا رو براتون پیدا کردم) وای داشتم از خستگی تلف می شدم ، همه هی دم به یقه این سوالشون بود: آقای رفیعی په کی می رسیم .. ایشونم طبق معمول لبخند می زدو می گفت الان دیگه می رسیم ......بله رسیدیم جای تمیزی بود حدا قل از اون چیزی که فکر شو می کردم بد تر نبود من و مریم و زلیخا تو یه اتاق رفتیم ....خسته نشستم رو تخت خوا ستم به فا طمه بیدی ادرس رو اسمس کنم که یهو دیدم خودش زنگ زد وای فک کنم یه ربع ساعتی با هم حرف زدیم کلی دلبه نشاط شدم (واقعا ادم تو یه جای غریب یه دوست دا شته با شه چقدر خوبه ) کلی خندیدم فامه یادته چی بهت می گفتم : می کشمت بعد پیام ساره رو جواب دادم ولی ساره هم نمی تونستم ببینم آخه تا ساعت ۳ کلاس بود تکلیف ما هم روشن نمی کردن که... خلا صه مو قع شام مریم امد در اتاق گفت استاد رفیعی می گه هر چی دوست دارین سفارش بدین من چادرم رو سر کردم رفتم بیرون اتاق بچه ها یکی یکی دا شتم سفارش می دادن من نمی دونستم چی بگم نا هار هم نخورده بودم .یه نگاه لیت اندا ختم آقای رفیعی هم داشت می گفت آخه ساندویج هم شد غذا ؟!!! آخه پیتزا هم شد غذا ؟؟!!!!!بابا شما غذا خور نیستین مریم گفت شا یسته برات بنو یسم پیتزا ؟؟ همه نو شتن پیتزا ...تهران پیتزا هاش خوبه ها؟؟دور همی می چسبه ..( تجر به ایی متفاوت) ...اینو که گفت همه با هم خندیدم منم گفتم با شه بنو یس ... یه ساعت بعد پیتزا ها رو اورد من اصلا اشتها ندا شتم با کلی سعی و اینا فقط ۳ تیکه رو خوردم ساعت ۱۱ رفتم سراغ لبا سام همه کثیف بودن مریم گفت بیا همینجا می شوریم با ید میبو دید و بودید و لباس شستن ما رو می دیدید ... بلا خره با خستگی و پا درد رفتم تو تخت یه سر بدو هیچ حر کتی یه سر تا نماز صبح خوا بیدم ...راحت ..راحت تر از همه ی خوابها یی که تو عمرم دا شتم صبح بعد از خوردن صبحونه ساعت ۹:۱۰ رفتم سراغ آقای رفیعی که چی شد ؟؟ چرا بر نا مه امروز رو نمی گید ؟؟ استاد رامد گفت : بر نا مه خاصی نداریم همه در اختیار خودشون هر جا می خوان برن آخه من که جا یی رو بلد نیستم چکار کنم حد یثه گفته بود فر دا می خواد بره نما یشگاه با دوستاش !!!! یه سر از ساعت ۹:۱۵تا ۱۱ به حد یثه زنگ زدم ولی بر نمی دا شتم ، بچه ها گفتن می خوان برن بیرون همین خیا بون برلند که یکم جلوتره منم که تنها نمی تونستم بمونم لباس ها مو پو شیدم با ها شون راه افتادم ...وقتی رسیدیم همه جدا شدن هر کی رفت یه سمت یه فرو شگاه من موندمو موبایلم که دا ئم داشت شماره حد یثه رو می گرفت ، ساعت ۱۱:۳۵ دققه فا طمه زنگ زد شا یسته من تا ۱۲:۳۰ مد سه ام اگه می تونی خودتو بر سون ایستگاه نبرد منم که دیگه از دیدن حدیثه نا امید شده بودم گفتم با شه پر سون پر سون خودمو رسوندم ایستگاه سعدی حلا خودم تنها با ید راه رو پیدا می کردم بلیط گر فتم سوار که شدم فهمیدم با ید خط عوض کنم برای این که اشتباه نکنم موقع خط عوض کردن به یه خانم گفتم ببخشید خانم : از این جا می شه رفت ایستگاه نبرد؟؟ خیلی تند حر فم و قطع کرد و گفت نمی دونم ... گفتم مگه اینجا یی نیستید گفت: چرا .ولی از مترو اصلا استفاده نمی کنم با خودم گفتم آخه مگه می شه کسی تهرانی با شه و از مترو استفاده نکنه ؟؟ این جز عجا یب بود.. ساعت ۱۲:۱۰ دقیقه رسیدم ایستگاه نبرد نمی دونید چقدر این ۱۵ دقیقه سخت گذشت بهم بلاخره فا طمه تلفنش رو جواب داد الو فا طی کجا یی؟؟ فا طمه: الان می یام الان می یام وبلاخره از سمت راست یه دختر خانم رو دیدم که چادر ملی سرش بود ،عینکی بود قد متو سط دا شت هر دو تا ییمون تو نگاه اول هم دیگه رو شنا ختیم پرید یم بغل هم محکم ، بعد هم دیده بوسی و اینا کلی تا جدا شدن از هم حر فیدیم فا طمه کاش بیشتر می موندم پیشت ، اینقده دوست دارم دوباره ببینمت ، انشالله اگه دفعه بعد دیدمت نفر اول کنکور هنر شده با شی .. ساعت ۱ رسیدم مهمانسرا ، نهار رو خوردیم و ساعت ۳ رفتیم ایستگاه مترو وقتی رسیدیم متو جه شدیم ساعت حر کت ۱۷:۴۵ دقیقه است دیگه نتو نستم جلو خودمو بگیرم اخه ما که اینقدر وقت دا شتیم چرا نر فتیم نما یشگاه ؟؟ دیگه گذشت دو روز پیش یه بر گه آچار انتقا د نو شتم دادم دست آقای رفیع تا دلم خنک شه
پی نوشت: حو صله گر فتن غلط تا یپی ها مو ندارم ، خودتون بفهمید چی نو شتم دیگه ... پی نوشت۲: آقای رفیعی همون صبح روز بعد یعنی روز دوم که رفتم بر نا مه رو ازش بپر سم داشت از خنده غش می کرد : داشت می گفت ایستگاه مترو ملت همین بغله اون وقت ما امام پیاده شدیم این همه را رو کو بیدیم امدیم واقعا با تشکر از استاد گرامی که کلا بد تر از کفا شیان همه موارد رو با لبخند وخنده حل و فصل می کنید
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 23:27 ] [ شایسته ]
ساعت ۱۱ بلاخره همه بعد از کلی معطلی سوار اون ون سفید رنگ آقای طلاوسی می شیم برای حرکت سمت اهواز ،ساعت بلیط ها ۲:۱۵ دقیقه است ساعت دو رسیدیم ۴ شیر داشت دیر می شد نکنه به قطار نرسیم ..
۲:۱۰دقیقه وارد سالن شدیم آقای رفیعی تند همه ی بلیط ها رو گرفت و به خانمی که بلیط ها رو کنترول می کرد نشون داد بعد داد زد بدو یید برید سوار شید الان حر کت می کنه ... همه بدو بدو ،کیف به دست رفتیم سوار قطلار شدیم ..آخی ..حالا بگرد دنبال واگن و کوپه ؟؟؟؟واگن ۲ کوپه ی ۳.....دقیقا فردای اون روز ساعت ۶ صبح راه آهن تهران ، هوای فو قلاده خنکی بود نسیم هم صورت آدم و نوازش می کرد رفتیم سالن انتظار یه چند دقیقه بعد آقای رفیعی با یه کار تون کیک و شیر موزو شیر کاکائو امد بله صبحونه ما بود ....( بخونید صبحونه دانشجویی) ساعت ۷:۳۰ با یه اتو بوس حر کت کردیم سمت نما یشگاه خیا بون های تهران پر از بچه مدرسه ایی بود و کارمند ها یی که به سمت محل کارشون می رفتن نانوا یی ها شلوغ بود و اوتوبوس های شرکت واحد شلو غ تر بلاخره رسیدیم نما یشگاه رفتیم طرف شبستان دید یم آدمها صف کشیدن جلوی در که یکی امد گفت ساعت ۱۰ می تونید برید داخل ...آب پاکی رو ریخت رو دستمون ۲ ساعت الکی تو مصلا دور زدیم ، مصلا با دو سال پیش هیچ فر قی نکرده بود ...خدا می دونه قراره کی تموم بشه احتمالا به عمر من قد نمی ده ساعت ۱۰ شد رفتم داخل چند تا راهرو غر فه و اینا رفتم رسیدم نشر نی یاد کتاب سیا مو افتادم رفتم تو پرسیدم گفت برو سمت کتب ادبیات ریف اول نبود دوم هم نیست ..اها دیدمش خریدمش و ....بعد دیگه کلا بلا (بخش بین الملل) بودم ساعت ۱۲ با ید برای نهار جمع می شدیم نگاه ساعت کردم ۱۵ دقیقه وقت داشتم بد و بدو رفتم سمت غر فه رادیو جوانصدای حسن اسما عیل پوره؟؟ آره خودشه ...خیلی در غر فه شلوغ بود تلفنم زنگ زد که بیا کجا یی؟؟؟ چاره ایی نبود رفتم پیش بچه ها چند دقیقه نهار چلو کباب بود همون که من دوست نداشتم ... نخوردم پاهام درد می کرد بلند شدم رفتم سمت وضو خونه وضو گرفتم برا نماز بعد پاهام رو ۱۰ دقیقه ریر آب سر گذا شتم (نکته جالب تو جه این بود که چرا اینجا اینقدر آب سرده شا ید ۲ برابر آب سرد لو له های ما ) یکم آروم شدم رفتم نماز خونه خواستم نماز بخونم دیدم پیام امده محدثه بود :کجا یی؟؟ گفتم نماز خونه دوباره پیام داد نماز خونه کجاست؟ من حو صله نو شتن ندا شتم زنگ زدم گفتم بیا طرف شبستان پیش درب شماه۱۸ نمازم خوندم یه چند دقیقه خواستم دراز بکشم که دباره پیام امد ما الان در نماز خو نه ایم بلد شدم رفتم نرگس دم در سراغ میترا رو می گرفت بهش گفتم امده دنبالت، اون ور رو نگاه کردم کسی نبود یه لحظه چشمم افتا به دوتا دختر خانم ...دقیقا شبه اون عکس بود، آره خودشه داشت با موبالش ور می رفت خندیدام گفتم ببخشید شما محدثه خانمی ؟؟ انم گفت: شا یسته ایی؟؟... پریدیم بغل هم به خواهرش سلام کردم فک کردم مهساست ..گفت نه آجیمه بعد هم مهسا رو دیدم ..رفتیم نا شران عمومی کلی دور زدیم مهساومحد ثه کلی کتاب رمان داستان ..واینا خریدن بعد هم دوباره رفتیم نشر نی برای کتاب سیا مو برا محد ثه ..خیلی خسته بودم گفتم بشینیم یه جا یی دیگه پا هام نمی گشه محد ثه وسط بود من و مهسا کلی سر به سر محد ثه گذا شتیم از پر سپو لیس و استقلا لی و کیف وقرمز محدثه و مغنعه ی آبی من و...... محدثه از من ومهسا جدا شد من ومهسا رفتیم دنبال چی بود یادم رفت فک کنم نشر حیات چشمه بود من اصلا حواسم به ساعت نبود ساعت یه ربع به ۵ بود با ید بر می گشتم پیش بچه ها من بعد از گر فتن عکس سریع رفتم دیر رسیدم آقای رفیعی بستنی ها رو ریخت رو چمن ها گفت هر کی هر کدوم رو می خواد بر داره ..منم چون ازاون بستنی چوبی ها دوست نداشتم بدو رفتم آخرین لیوانی رو بر داشتم .. رفیتم سمت مترو اما مترو...... ادامه دارد.....
پی نوشت : بخش جالب سفرم تو پست بعد ،نظراتم در مورد تهرانم هم توی پست بعدی پی نوشت۲: خیلی دوست دارم محد ثه جون خیلی خوب بود ، وب محدثه : **********لینک مر تبط: 19اردیبهشت یه روز خوب بهاری *******
[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 17:51 ] [ شایسته ]
|
||
| [ طراحی قالب وبلاگ : نایت سلکت ] [ Weblog Themes By : sibtheme ] | ||